چرکنویســ....

چرکنویســ....

دلم گرفت ای هم نفس..
پرم شکست تو این قفس..

دلم نوشت..

يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۴۴ ب.ظ

حرف و ماجرا برای نوشتن زیاده.. نمیدونی از چی بگی و چطوری بنویسی.. شاید بهتر بود میرفتم پیش مشاور ولی خب تو این وضع الان که وقت پیدا نمیشه و پول هم غنیمتیه واسه خودش.. نمیشه راحت رفت.. 


گاهی وقتا آرزو میکنی یه اتفاقایی زودتر بیوفته و وقتی بهشون میرسی کم کم، سختی هاش مقداری اذیتت میکنه و تو دلت میترسی احساس بد پیدا کنی چون خیلی دوست داشتی به اون موقعیت ها برسی.. و بعد یادت میوفته زمان تموم شدن اون موقعیت هارو که چه سخته و تو میمونی تنها با دنیا.. پس نباید انقدر سختی هاش رو دید و اتفاقا باید فهمید که سختی هاش هم از اون قشنگی هاشه..


اونجایی که از غرور بخوری زمین و بفهمی این زمین خوردن بخاطر اون حس حتی کمِ غروره هست.. یه تجربه ی خاصیه که باید هر چند وقت یکبار نصیبم بشه تا بعضی چیزا یادم نره.. باید فهم آدم برسه به اینکه کجا هست و داره چه حرفی میزنه و چطوری عمل میکنه..


فکر به مرگ هم چیزیه که شاید یکی مثل من بعضی وقتا بهش بپردازه و فک کنه اینطوری اوضاع احتمالا بهتر میشه ولی همینکه شرایطت بهش نزدیک بشه میبینی اونقدار هم شیرین نیست.. اونم برای یه آدمی مثل تو..


میشه لحظات رفتن به سمت خواب رو دوست داشت اگر حتی قراره درست و حسابی مثل همیشه خوابت نبره.. اونجوری که بشینی بهش فکر کنی و کلی داستان تو مغزت رد و بدل بشه از لحظات عاشقانه و دوست داشتنی ای که میتونی باهاش داشته باشی و بخصوص اون موقع ها که دلداریش میدی.. یه نگرانی هم ته دلت هست که قرار نیست واقعی بشه و چقد بده که تو بخواهی محبت کنی ولی آخر سر مثل خیلیا تو این روزمرگی ها و پیچ و خم های مسخره ی زندگی ها امروزی، این لحظه قشنگا مسخره و عجیب به نظر بیان و خلاصه همه چی بشه دودوتا چهارتا.. و این خیلی بده یکی مثل من فکر کنه اکثر این عشق و محبت های امروزی الکی و دروغیه و تو ذهن این زوجا چیزای دیگه ای میگذره و انگاری مثلا نقش بازی میکنن که زیاد بهشون سخت نگذره.. اما باز دم خودمون گرم که تو خیالای آخر شبمون.. واقعی فکر می کنیم..


گذر تک تک این ثانیه های عمرم.....

  • ۹۶/۰۶/۲۶
  • محـ ـمد

نظرات  (۲)

خیلی تو لفافه نوشتید.نمی تونم برداشت درست کنم و نهایتا نظر دقیق بدم. فقط احساس کردم بین خطوط و جمله های این پست ناامیدی زیادی پنهانه. 
از فکر به مرگ گفتید. به نظرم زندگی خیلی سخت تر از مرگه و اونایی که قدرت زندگی کردن ندارن به فکر مردن و خلاص شدن می افتن. زندگی به قدری سخت شده که جلوش کم آوردید؟
در مورد پاراگراف آخر، تجربه بهم ثابت کرده عشق واقعی شبیه عشقای تو رویا و خیال نیست، به همون اندازه فانتزی و لطیف. که اگه بود حافظ نمی گفت ولی افتاد مشکل ها! 
به نظرم نباید ازش یه هیبت افسانه ای و رمانتیک ساخت که به مشکل پاراگراف دوم دچار نشد😉 فقط گاهی باید عاشقانه نوشت و عاشقانه خوند و عاشقانه زندگی کرد تا عشق از یاد آدم نره تا به موقع ش و رویارویی واقعی باهاش...



پاسخ:
لفافه نوشتن رو موافقم.. گاهی وقتا آدم دوست داره بنویسه اون چیزی که تو دلشه ولی خب آخر سرم نمیتونی اون فکرای واقعیت رو بنویسی.. :(

بله درسته.. نا امیدی هست.. البته میدونم نا امیدی خیلی بده و خودش آغاز خیلی از بدی های دیگه هست.. گاهی وقتا شرایطتت یه جوری میشه که در کل فکر که میکنی.. نمیتونی خیلی امیدوار باشی.. ولی بازم توکل به خدا..

سختی های جای خودش.. برای زندگی باید یه هدف خوب و امید داشته باشی.. یه دلیلی خوب.. نمیشه همینطوری زندگی کرد.. گاهی وقتا هم یه دلیل خوب داری ولی میبینی حتی برای رسیدن به همون هدف خوبه هم بازم تلاش لازم رو نداری و اونی نیستی که باید باشی..

من نگفتم عشق مشکل نداره... گفتم عشقه واقعی نیست.. الکیه.. من گفتم مردم نقاب عشق میزنن در برابر هم.. اگر این نقاب زدنه و ابراز محبت الکی هم جزو مشکل هاست.. که قبول...

من فقط میگم کاشکی حداقل زوج ها سعی میکردن واقعی همو دوست داشته باشن.. نه یه دلیل خاصی.. نه یه شرایط خاصی که اگر نبود دیگه کم کم زندگیه بشه تحمل فرد مقابل..

...


اگه اینطوری زندگی می کردن که عالی میشد ولی خودتون که می تونید اینجوری زندگی کنید(; پس می تونید اون ای کاش رو دررمورد زندگی خودتون از بین ببرید.
پاسخ:
بله موافقم با حرفتون.. :) به قول مشاور هم.. وقتی از یه چیزی الان رنج میبری، سعی کن خودت بعدا اون رو انجام ندی..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">